... مهرسا تعبیر یک خواب

 

 

دختر که داشته باشی، 
با خود تصور می کنی 
پیچ و تاب شانه را در نرمی موهای طلایی اش 
-وقتی کمی بلند تر شوند- 
و کیف عالم را می بری 
از انعکاس تصویر خرگوشی بستنشان

Gifs Animés divider coeur 33

دختر که داشته باشی، 
خیال می کشاندت به بعد از ظهر گرم روز تابستانی 
که گوشواره های میوه ای از گیلاس های به هم چسبیده 
به گوش انداخته اید 
-همان هایی که هر که بیاویزدشان از شادی لبریز می شود 
و خنده ی از ته دل امانش را می برد

Gifs Animés divider coeur 33

دختر که داشته باشی 
انتظار روزی را می کشی که با هم 
بنشینید در حیاط خانه مادربزرگ 
و گل های یاس سفید و زرد به رشته درآمده 
گرانبهاترین گردن آویز دنیا شود 
که بیندازیش به گردن دخترت

Gifs Animés divider coeur 33

دختر که داشته باشی 
گاهی دلت می لرزد از فکر اینکه 
روزی بر شانه مردی دیگر 
-غیر از پدرش- 
تکیه می زند 

Gifs Animés divider coeur 33
دختر که داشته باشی 
خیال بوی خوش بیسکوئیت های "با هم قالب زده" 
دلتنگت می کند به آمدن آینده 
به رونق آینده آشپزخانه 

دختر که داشته باشی 
انتظار شیرین زبانی اش را می کشی و پرحرفی اش! 

دختر که داشته باشی 
مادرتر می شوی 

دختر که داشته باشی 
خوشبخت تر...






موضوع :
سه شنبه 22 بهمن 1392 |

"به نام خالق زیبایها"

 

سلام شیدا جان.بای بای

نمی دونم وقتی این پست و ببینی خوشحال می شی یا ناراحت.تعجبدوست داشتم این لحظه های ناب، برای مهرسا جان چند جمله یادگاری بنویسماز خود راضی

امیدوارم ازاین که به مدیریت وبلاگت دست درازی کردم ناراحت نشی....نیشخند

خوب عزیزم مقصر خودتی،می خواستی رمز وبلاگتو عوض کنی...عینک

خوب حالا هم بعد از خوندن،میتونی پاکش کنی یا اگه دوست داشتی بزار بمونه برای یادگاری...متفکر

مهرسا جان آخرین لحظه های که تو دل مامانی،میدونم برای به دنیا اومدن خیلی داری تلاش می کنی...گریه

مامان درد امانش  رابریده،من می دونم چه حالی داره،بیا باهم دعا کنیم هر چی زودتر این تلخی درد،با شیرینی به دنیا اومدنت عوض بشه ومامان شیدا راحت بشه.اوه

خودم اینجام ولی باور کن روحم توی بیمارستان پیش مامانه.تماس گرفتم تا بتونم باهاش صحبت کنم.اما نشد متأسفانه.انتظار بیجایی بود.خیال باطل

فکر کنم تا 1 الی 2 ساعت دیگه زمینی بشی،قشنگ خاله.دلم برای دیدن اون چهره پاک ومعصومت پر میزنه.به نظر من تو یه دختر ظریف مو مشکی چشم درشتی.کوچولوی خاله قول بده دختر خوب وآرومی باشی و مامانو زیاد اذیت نکنی.مشغول تلفن

شبها به موقع بخوابی وخوب شیر بخوری واصلأ مریض نشی.فرشته

آخه می دونم مامان شیدا هم مثل من طاقت دیدن مریضی وبی حالی دختر گلشو نداره.ناراحت

ساعت 11 بابا مرتضی با گوشی عمو علی تماس گرفت.خوشحال شدم،فکر کردم می خواد خبر زمینی شدن شما فرشته کوچولو رو بده!خنده

گفتم خدا رو شکر تموم شد...

اما نه اشتباه فکر کردم.می خواست بگه گوشی دسته مامان شیداست و می تونیم باهاش تماس بگیریم.چشم

خوب گلم برم برای سلامتی شما ومامانی وزودتر راحت شدن مامان از این درد جان فرسا نماز شب بخونم.آخه مامان شیدا این نمازو یادم داده ومن تا آخر عمرم ازش ممنونم.به خودم قول داده بودم حتمأ تو همچین شبی این نمازو برای جفتتون بخونم.امیدوارم که مورد قبول درگاه حق قرار بگیره.چشمک

خاله جان خیلی خوشحالم که داری به دنیا میای.

تولدت مبارک دختر دی ماهی.ماچ

الهی بمیرم برات شیدا جان.الان که دارم می نویسم چشمام تاره تاره.گریه

آقا مرتضی تماس گرفت گفت بردنت اتاق عمل.وقت تمام

می دونم که اصلأ دوست نداشتی سزارین بشی...تعجب

اما خوب خواست خدا بوده.انشالله هر چی خیره همون پیش میاد عزیزم.سوال

امیدوارم بعد از عمل زیاد درد نکشی و زود سر پا بشی وسرحال.خوشمزه

ای مهرسا وروجک خوب یه ذره زودتر به دنیا می اومدی تا مجبور نشن شما رو با عمل جراحی به دنیا بیارن...مژه

یعنی می خوام ببینم ،توی شکم مامان اینقدر جات راحت بود و بهت خوش می گذشت خاله جان...متفکر

الهی که هر دو سالم و سرحال این مرحله رو هم پشت سر بزارید و لذت با هم بودنو تا آخرش ببرید.نقطه

پایان





موضوع :
چهارشنبه 4 دی 1392 |

سلام عروس مهتاب ، دختر آفتاب ،نگین و نشان حلقه ی عشق و امیدم

زیبای من رویای من دریای من مهرسای من درد طاقت فرسای جسمم را به لحظه های ناب مادر شدنم میسپارم و به آرامشی که پس از تولد عاشقانه ترین نت ساز دلم خواهم داشت می اندیشم و آرامش و عشق وجودم را تسکین میبخشد

تو را از نفس های مرتضایم گرفته ام و تو را به  یمن عشق پدرت عاشقم

اکنون نفسمان به نفس هایت بسته است

و ...

 9 ماه تکامل یافتن میوه ی عشقمان را انتظار کشیدیم و امروز به ثمر نشستنش را انتظار میکشیم

ساعت 16:7 زمانی که مامانی درد میکشید





موضوع :
سه شنبه 3 دی 1392 |

سلام ختر زیبای من.

مهرساجان مامان از ساعت 1:50 دقیقه بامدا روز سه شنبه ٠٣/١٠/٩٢ دردهای کمی در قسمت کمرش شروع شد که هلان که ساعت 3:46 دقیقه ست و این دردها ادامه دار شدن متوجه شدم که به احتمال زیاد دردهای زایمانی هستند و توکل کردم به خدا میدونم که خدا بهم صبر میده و انشاالله اگه خدا بخواد دیگه فردا تورو تو بغل میگیریم. وروجک حالا که متوجه شدی بابایی میخواد مرخصیش و کنسل کنه تصمیم گرفتی بیای که بابایی هم سوپرایز بشه. آخه بابا بنده خدا از روز یکشنبه دیگه مرخصی گرفته بود و منتظر اومدن دختر نازش بود ، حسابی ناز داری ها وروجک مامانی قلب

الانم بابا داره کمر مامان و ماساژ میده که دردش کمتر بشه. ساعت 3:50

راستی این چند روز همش به بابا میگفتم برچسب دیواری این دختر ناز و براش بچسبون رو دیوار بابا پشت گوش مینداخت تا بالاخره امشب انجامش داد منم بهش گفتم مهرساجان منتظر تا برچسباش و بچسبونی تا بیاد. حالا ظاهرا"که همینطور شده ...ماچ

خاله سحر گفته بود هروقت دردات شروع شد بهم خبر بده تا برات دردات و کنترل کنم. خوب حالا خاله سحرجان و از کجا پیداش کنیم احتمالا" داره خواب 7پادشاه و میبینه  ...

مامان میخواد بره آخرین عکس هارو از آخرین لحظات بسیییییییییییار شیرین و فراموش نشدنی اولین بارداریش بگیره فعلا" بای تا انشاالله بعد از بدنیا اومدنت و شایدم چند ساعت دیگه...

صبحت بخیر عزیزم ...ماچ





موضوع :
سه شنبه 3 دی 1392 |

نامه ای به دخترم مهرسا جان :

سلام دختر عزیزم

امشب آخرین شب پاییز بود که همه این شب و به نام شب یلدا میشناسند . امشب شب اول زمستون و هواتقریبا سرد شده ما هر ساله مثل همچین شبی به خونه عمو محمود مامانی میرفتیم  البته دعوت میشدیم ، اما امسال بعد از 3 سال به خونه عمو عبدالله بابایی دعوت شدیم جات واقعا خالی بود کاش زودتر از راه میرسیدی و محفل ما را گرمتر میکردی خییلی دوست داشتم که تو امشب به دنیا میاومدی کنار ما بودی اما خو دیگه این خواست خداس نمیشه کاریش کرد .

وسطای مهمونی بودیم که احساس کردم شیمم مامانی داره درد میکنه اما چون صبر و تحملش زیادهیچی نمیگه بنده خدا از درد داشت به خودش میپیچید اما حرفی نمیزد چون واقعا عاشقانه دوستت داره .

مهرسا جانم قول بده وقتی که انشالله پا به این عرصه گذاشتی قدر مامان ناز روبدونی و خدایی نکرده اذیتش نکنی که از دستت ناراحت بشه . دوست دارم تو مامانی برای هم دوستای خوبی باشین مثل دوتا دوست صمیمی برای همدیگه . بابا و مامان با هم خیلی دوست هستند دوست دارم در غیاب بابا بهترین دوست مامانی باشی که تمام آرزوش همینه .

به امید زودتر اومدنت و گرمترشدن محفل زندگیمون.

خیییییییییییییییلی دوست داریم

بی صبرانه و عاشقانه منتظر ورودت هستیم

یکشنبه - 1392/10/01 ساعت 2:00 بامداد

بابا مرتضی

در حال حاضر مامانی هم درد داره و نشسته روی تخت داره تو دفتر خاطراش مطلب مینویسه .

 

 

 





موضوع :
يکشنبه 1 دی 1392 |

   اینقده دوستت دارم بشنوی خنده ات میگیره

 

 niniweblog.com 

 

 





موضوع :
يکشنبه 1 دی 1392 |

دیشب من و بابایی رفتیم بازار که برای دختر عزیزمون بالشت سفارش بدیم - دفترخاطرات مخصوص خاطرات خودش بخریم وسپس بریم خانه ی عمو امین

که خوشبختانه کارهامون طبق روال پیش رفت

و امروزم رفتیم جمعه بازار و یک سری وسایل پلاسکو برای بعد از زایمان مامان خریدیم 92/09/08





موضوع :
دوشنبه 18 آذر 1392 |

مهرسا جان دختر زیبای رویاهای شیرینم اکنون که این مطلب را مینویسم تو ٣٨ هفته و ٥ روزه که تو شیمم مامانی هستی و من بهترین و زیباترین حس دنیا یعنی حس مادر شدن در بند بند وجودم معنا یافته و آنقدر مسرورم که به پایان رسیدن این دوران زیبا را محزونم

اکنون پدر ژپتو چشمک  قلب بابامرتضی خوابه خواب و همین حالای حالا گوشیش اذان گفت... ساعت ١٧:٣٧ و مامان همین جاست تو وبلاگ گل خانم

در دوران بارداری که زیباترین دوران زندگی مشترکم با معشوقم هست تجارب بسیار جالب و حیرت انگیزی را بدست آوردم که تا اکنون جز بابایی کسی نمیدونه ... که انشاالله پس از بدنیا آمدن ثمر درخت رویاهای عاشقانه امان مهرسا جان تعدادی از این تجارب را در وبلاگش مکتوب میکنم و بقیه را در دفتر خاطراتش تنها برای خودش و تنها و تنها برای اینکه بخواند و بداند که خداوند چقدر بزرگ و کریم است و تنها کسی ست که وقتی صدایش میکنیم ، حتی آهسته ترین صداها را میشنود و پاسخ میدهد.

امشب مامان پیش خانم باقری وقت گرفته ، البته آتلیه هم باید بریم به همراه پدر اما نمیدونم امشب وقت میشه یا نه آخه هر دو کار وقت زیادی لازم دارن.

دخترعزیزم ٩٠% کارهایی که باید برای ورود عزیزمان انجام میدادیم انجام شده خورده کارهایی مانده که انشاالله به کمک خدا من و بابایی آنها را نیز به پایان میرسانیم ، مامان امشب میخواد ساک بیمارستان خودش و مهرساجان و ببنده ، میدونی چرا تا الان نبستم چون وقتی به این فکر میکنم که میخوان تورو از تو شیممم در بیارن دلم میگیره ناراحت دوست دارم همیشه تو شیمم باشی تا همیشه پیش خودم بمونی نزدیک نزدیک به من اما خوب چکار میشه کرد دیگه اونجا جات تنگ شده و امکانات کافی مثل موبایل و لب تاب و ... نیشخند شوخی کردم ، اما واقعا" فرصت نزدیک نزدیک نزدیک با هم بودنمان رو به اتمام است وباید .....  گریه ام گرفت گریه انشالله وقتی اومدی با دیدنت این حس تعبیر زیبایی پیدا میکنه به امید دیدن آن روزحیرت انگیز ...





موضوع :
دوشنبه 18 آذر 1392 |

همیشه میتوانی خورشید را در درون خود بیابی کافی ست در تکاپوی یافتن آن باشی.قلب

خورشید من آمدنت را عاشقانه انتظار می کشیم ...





موضوع :
دوشنبه 4 آذر 1392 |

"به نام پرنده زیبا نشین سلام"

آن قدر از تو پرم

که بایستم در مقابل باد

پشت سرم،

جهان مست می شود!

60  

خنده های تو.... آرزوهای من اند!

شادمانه بخند،بگذار تا براورده شوند!





موضوع :
دوشنبه 27 آبان 1392 |

صفحه قبل 1 صفحه بعد